کوچولوی ناز ما

تغییر آدرس

سلام

بابایی و مامانی تصمیم به تغییر آدرس سایت گرفتن چون دیگه امیرمهدی نی نی نیست و واسه خودش کلی مرد شده.به دیدن ما به این آدرس بیاید

برای ورود به سایت امیرمهدی جون کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 17:56  توسط مامان و بابا  | 

الا بذکر الله تطمئن القلوب

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 15:27  توسط مامان و بابا  | 

امیر مهدی عزیزم به دنیا خوش اومدی

سلام

بالاخره عزیز بابا و مامان روز اول فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۵۰ دقیقه به دنیا اومد.اومدنت رو به خودم و مامان و مامان بزرگا و بابابزرگا و همچنین عمه ها و خاله ها رو کلیه عزیزایی که تو این سه روزه به ما زنگ زدن یا بهمون سر زدن تبریک میگم.اولین عکستو هم بابایی و مامانی برات میذارن تا وقتی بزرگ شدی ببینی چرا بابایی و مامانی از قیافه های بامزه ای که براشون گرفتی کلی کیف کردن.من موندم چطوری هنوز توی جیگرم رو نخوردم

روز سوم به دنیا اومدن امیر مهدی بابا و مامان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 15:0  توسط مامان و بابا  | 

بالاخره روز وصال فرارسید

تو این پست میخوام از روز عمل بنویسم و بگم چه حسی داشتم...

سه شنبه روز اول فروردین سال سال ۹۱ ..بعد از تحویل سال که آماده بودیم و راه افتادیم به همراه مامان فرح و مامان مهین و ناصر رفتیم به سمت بیمارستان ...هوا واقعا عالی بود آفتابی و بهاری... خیابون های تهران برخلاف همیشه خلوت وساکت بودند و هوای شهر پاک پاک بود همه چی عالی بود و یه روز خوب بود که همه چی آماده ی به دنیا اومدن پسرم بود... وقتی رسیدیم بیمارستان پاستور نو ...بعد از پذیرش به بخش زایمان رفتیم .. و من داخل اتاق بخش زایمان شدم و بقیه پشت در منتظر بودن وقتی رفتم داخل وسیله هارو به مامان دادم اصلا باورم نمیشد که یه قدم به اتاق عمل نزدیک شدم...رفتم ولباس مخصوص پوشیدم ازم خون گرفتن و همه چی رو کنترل کردن و روی تخت دیگه ای پشت اتاق عمل آماده بودم... ۲ نفر  قبل من به اتاق عمل رفتن و هربار صدای گریه ی نوزاد به گوشید می رسید که پدر و همراه نوزاد میامدن و نوزاد رو ملاقات می کردن... حس قشنگی بود هنوز باورم نمیشد که نفر بعدی من هستم ...و صدای گریه ی نوزاد بعدی صدای پاره ی تن من ...همون امیرمهدی من خواهد بود ...همچنان منتظر بودم تا دکتر بیاد... دعای معراج را خواندم و گریه ام گرفت و برای همه دعا کردم... خدایا حاجت دل همه رو تو سال جدید بهشون بده ...مخصوصا کسانی که خیلی سفارش کردن... تا اینکه بلافاصله من رو صدا کردن مامان فرح و ناصر اومدن و من راهی اتاق عمل شدم...چشمان مامان فرح پر از اشک بود و ناصر مرا با نگاهی پر از احساس که واقعا انتظار برای پدر شدن از نگاهش پیدا بود راهی کرد...بغض گلویم را گرفت و رفتم ...به سالن بزرگی رسیدم که تختی وسط آن قرار داشت.. انگار شوق انتظار در آعوش گرفتن امیرمهدی اضظراب و نگرانی را از وجودم ربوده بود...تمامی کادر  اتاق عمل ازم استقبال کردن ...می گفتن عجب خانم خوشرویی ...و من متعجب بودم به اطراف نگاه کردم همه چیز برایم غریبه بود .اولین بار بود که وارد اتاق عمل میشدم...فشارم را گرفتن و سرم وصل کردن... تکنسین بیهوشی بالای سرم بود... پرده ای جلوی چشمانم قراردادن تا اینکه دکترم رسید...خانم دکتر پرستنده چهر با نگاه مهربان و لبخندی که به لب داشت وارد شد با دیدنش آرامشی وجودم را فراگرفت و حس اطمینان را امنیت بیشتری پیداکردم....بعد از چند ثانیه دیدم که نفسم تنگ شد و دیگر چیزی نفهمیدم ...وقتی چشم باز کردم در اتاق ریکاوری بودم و کاملا گیج ولی صدای اطراف را میشنیدم و ناصر بالا سرم بود تلاش میکردم که بیشتر هوشیار باشم اما به سختی میشد کامل به هوش بود... تمام مدت زمان بیهوشی من انگار برام ثانیه ای گذشت ...مرا از تخت جابه جا کردن و وارد اتاق شدم ... شکر کردم که همه چیز تمام شده از حال امیرمهدی پرسیدم...گفتن خداروشکر سالم بوده... بعد متوجه شدم که لطف خدای مهربون خیلی خیلی زیاد شامل حامل ما شده... خداجون صد هزار مرتبه شکرت... مثل اینکه موفع تولد امیرمهدی بندنافش پنج دور دور بدنش پیچیده بود و دکتر گفت انگار خدا دوباره امیرمهدی رو بهتون داده... الهی قربونت بشم روزای آخر متوجه بودم تو شکمم چقدر حرکاتت کم شده بود...تا اینکه کمی هوشیار شدم ....امیرمهدی رو پیشم آوردن... هرچقدر نگاهش میکردم سیرنمیشدم... بالاخره لحظه ی وصال رسیده بود و بعد از نه ماه انتظار و سختی و درد و همه چیز ... گل پسرم رو دیدم ...بااین که هنوز اثر داروی بیهوشی رویم بود...ولی میتونم بگم دیدن پسرم اونقدر برایم شیرین بود که کاملا هوشیارم کرد وهیچ دردی از درد عمل احساس نمیکردم ...این درحالی بود که تخت بغلی من که تازه از اتاق عمل آمده بود درد میکشید وناله می کرد... ولی همچنان به قدرت خداوند می نگرستم ....خدایا شکرت ...همه چیز به خوبی و خوشی گذشت ...عمه ها(فریبا ولیلا) به همراه بابا احمد رسیدن... بعد آن خاله ها (مریم و فاطمه) به همراه بابا مرتضی اومدن...خاله مامان (خاله سودابه) به همراه شوهرخاله اومد... و کلی تلفن از دور و نزدیک فامیل زده میشد وهمه قدم نورسیده ی ناز مامان رو تبریک میگفتن...دست همگی شون درد نکنه ...الهی که خدا همیشه شادشون کنه و شاهد موفقیت های خوبی تو زندگیشون باشن... یه شب تو بیمارستان بستری بودم ...مامان فرح همرام بود و فرداش قبل از ظهر ناصر اومد و مرخص شدیم ... رفتیم خونه ناصر گوسفند گرفته بود و قربونی کرد فدای پسرم... و اونروز کلی مهمون داشتیم....

اینم از عکس روز اول توی بیمارستان... امیرمهدی  کوچولوی مامان

فدات بشم چه ناز خوابیدی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 13:54  توسط مامان و بابا  | 

نوروز

سلام

داریم کم کم به سال جدید نزدیک میشیم...منم کم کم باید خودمو برای روز عمل و سال جدید آماده کنم...چون روز اول عید بیمارستان هستم.. اومدم تو وب سایت پسرم تا پیشاپیش سال نو رو تبریک بگم و سفره هفت سین بزارم تا اگه فرصت نکردم بیام ..بدون سفره هفت سین نمونه... پیشاپیش سال جدید رو به همه ی دوستانی که به ما می سرزنند تبریک بگم .امیدوارم سال جدید برای همگی سالی پربار پر از شادی و نشاط و تندرستی باشه و روزهای خوشی در پیش رو داشته باشین...

mdfnu9r1gwocu3833v کارت پستال تبریک عید نوروز سال 1390

 

 

کارت تبریک نوروز, کارت پستال, ویژه عید, عید نوروز

کارت تبریک نوروز, کارت پستال, ویژه عید, عید نوروز

 

کارت تبریک نوروز, کارت پستال, ویژه عید, عید نوروز

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 16:20  توسط مامان و بابا  | 

تولد خاله مریم

سلام

امروز تولد خاله جونه . بااین که نمی تونیم بریم پیشش و تو جشن تولد خاله جون شرکت کنیم تصمیم گرفتم  .باهمدیگه براش تو وب یه تولد بگیریم . خاله جون قول میدیم ایشالا سال دیگه که امیر مهدی نزدیک  یه ساله اش میشه ایشالا تو تولدت شرکت کنیم...امسال هم چون امیرمهدی تو شکم مامانش بود .به ما اجازه نداد تنها بیایم...

تولللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللد       تولللللللللللللللللللللللللللللللللد  ... خاله مریم تولددددددددددددددت مبارک ..........انشالا زنده باشی...شاد و  پاینده باشی.....

         

                    

 

اینم کیک تولدت خاله جون....    

پیشاپیش سال نو مبارک.......

کارت تبریک نوروز, کارت پستال, ویژه عید, عید نوروز 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 15:33  توسط مامان و بابا  | 

سلام عزیز بابا

سلام بابایی

داریم کم کم به آخراش نزدیک میشیم .فقط چهار روز دیگه مونده .دو روز پیش رفتم جایی رو که قراره به دنیا بیای دیدم یه جای باکلاس مثل خودت جیگرم.کل این ۹ ماه یه طرف این چهار روز یه طرف هر روزش یه ماه میگذره.جیگر بابا هم که مدام میاد تو خوابش و باباییش هم آرزوی بغل کردنش رو داره.بابایی قراره بعد از اینکه سال تحویل شد مامانی رو ببریم بیمارستان و تو به ایمد خدا به دنیا بیای.جیگر بابا همیشه سالم باشی و سلامت.دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 0:40  توسط مامان و بابا  | 

چهارشنبه سوری

آخرین چهارشنبه سوری سال ۹۰ رو هم سه تایی تو خونه سپری کردیم عزیزم... صداهای جورواجور از دور و نزدیک میومد... عزیزم دوست دارم انشالا چهار روز دیگه میای پیشمون به سلامتی ... بااین که این روزای آخر خیلی خیلی برام سخته و کلی کلافه ام ... ولی همش به این فکرم این مهمون کوچولوی ما چه شکلیه . چه جوریه و میخواد چه پسری برامون باشه... که نیومده این همه طرفدار داره و شده عزیز همه ...آشنا و غریبه.. برات دعا می کنم که همیشه پیش خدا و پیش همه عزیز باشی ... الگو باشی و نمونه برای همه ... عزیز دل مامان خیلی خیلی برام دعا کن ... همچنین برای همه که تو سال جدید همه به خواسته ها و آرزوهای قلبی شون برسن و سالم و سلامت باشن ...مخصوصا مادر جونا که تو این مدت خیلی زحمت کشیدن... خاله ها و عمه هات هم دعا کن... همچنین یه دعای مخصوص برای خاله فاطمه .خاله کوچیکت که میخواد خانم دکتر بشه ... انشالا موفق باشه... "خاله فاطمه جون دوست داریم نگران نباش امیرمهدی میگه مطمئن ام موفق میشی..."

این آخرین پستایی که  قبل به دنیا اومدنت برات میزارم گل پسرم  ولی هنوز احساستم مثل روزای اولی که برات تو این سایت شروع به نوشتن کردم ... و هربار موقع  نوشتن برای گل پسرم  گریه ام میگیره ....

انشالا هفته ی دیگه این موقع تو بغلمی ....و با وجودت در پناه خدای مهربونی که تو به ما هدیه کرد.. آرامش میگیرم...

هوووووورا................................................لحظات آخر انتظاره!!!!!!!!!!!!!!!!! ۴ روز دیگه مونده تا فرشته ی کوچکم پا به دنیا بزاره و برامون کلی شادی  هدیه بیاره.............. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 12:13  توسط مامان و بابا  | 

نه روووووووووووووووووووووووووووز دیگه میای تو بغلم ....

سلام

بالاخره رفتیم سونو و دیدیم پسر مامی چقدری شده ... خداروشکر خوب رشد کردی و کامل شدی عسلم... سونو رو بردیم دکتر . گفت این چندروز باقی مونده تا پایان سال رو تحمل کنم. انشالا روز اول عید به دنیا میای و همدیگرو میبینیم ... نمیدونی دیگه دل تو دلم نیست و طاقت ندارم ...فقط نه روز دیگه مونده تا بیای تو بغلم .... بهم قول بده پسر گلی باشی و بزاری تو این مدت مامی درسش رو هم بخونه....

مامی همش منتظرته...با این که دیشب نزاشتی بخوابم و همش درد کشیدم تا صبح چون هی تو شکمم گوله میشدی و حرکت میکردی انگار میخواستی شکم مامی رو پاره کنی بیای بیرون... همش تو خواب ناله می کردم... ازون ور نگران زایمان هم هستم...ولی همه ی این دردا فدای لحظه ی دیدنت فرشته پاکم ... یادت باشه خیلی خیلی برام دعا کنی....

دوست دارم نفسم...

به امید اینکه این نه روز باقی مونده هم به سلامتی و خوشی بگذره و زودتر ببینمت شیطونکم...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 14:6  توسط مامان و بابا  | 

ماه آخر بارداری....

سلام. شیطونکم ... مثل اینکه برای اومدن خیلی عجله داری...میدونم جات تنگ شده تازه چندروزیه که وارد ماه نه شدم... و کلی دردکشیدم... همش داری فشار میدیCrawling Baby...خانم دکتر بهم استراحت مطلق داده... چون هر لحظه ممکنه به دنیا بیای تپلی من... فعلا مامان تو رختخوابهSick In Bed ببینه گل پسر شیطونش کی میاد Stroller...انشالا چهارشنبه میریم دکتر و سونوگرافی تا ببینیم چقدر رشد کردی و تاریخ دقیق تولدتو بدونیم...عجله نکن پسرم همه چی درست میشه و میای تو بغل مامی... الان که دارم اینارو برات می نویسم هنوز باورم نشده که  دارم مامان امیرمهدی میشمMommy & Baby...فقط میتونم اینو بگم که خداروشکر می کنم که این لطف رو در حقم کرد و  من رو لایق مادر شدن دونست....

                          

خدا جونم دوست دارم.... Thank You امیر مهدی رو به تو سپردم خودت محافظش باش...

این چندروز که استراحت مطلق شدم کلی به مادربزرگا زحمت دادم...چون خودم نمیتونم به کارام برسم.. میان پیشم و کارامو میکنن تازه زحمت خونه تکونی رو هم برام کشیدن... مامان فرح و مامان مهین ...دست هر جفتتون درد نکنه انشالا همیشه سایه تون بالای سرما باشه و صحیح و سالم باشین...  Grandma Loves You        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 14:53  توسط مامان و بابا  | 

مطالب قدیمی‌تر